ساز بی صدا...
ساز بي صدا
سرد و ساکت مانده اي
اي صداي ساز من
*
در ميان دست توست
شهپر پرواز من
*
من صميمي تر شدم
تا تويي همراز من
*
فرش زير پاي توست
شعر من آواز من
*
اين من و اين بار غم
فکر تو دمساز من
*
سايه ات همراه من
عشق تو اعجاز من
*
من شکستم اين سکوت
تا تو باشي راز من
*
گر چه پايانم رسيد
اين تويي آغاز من
*
اين من و اين هجر تو
ناله و اين ساز من
*
پس چرا ساکت شدي
اي صداي ساز من؟
مزرعه...
دلم تنها و بی کس چون قناری ست
چو گل در خاک گلدانی غريبه
درون پوسيده و ظاهر بهاريست
شکستم سوختم طاقت سر امد
نگو با من دوايت بردباری است
که را گويم در اين غربت خدايا
مرا در سينه زخمی سخت کاری ست
درون قاب کوچک زده ماندن
نشان از لحظه های بيقراریست
نمی دانم چرا غم اشنايم
هميشه شادی از قلبم فراريست
به که بايد دل داد؟

به که بايد دل داد؟
به که بايد پيوست؟
و به چشمان که بايد خنديد؟
به نسيم گذرا,
به گل اطلس و ياس سفيد
به کبوتر حرم,
يا به مهتاب خدا؟
به که بايد پيوست؟
به عبور گل سرخ,
يا به تکرار نگاه,
يا صدای نفس چلچله ها,
يا به يا برگ خزان ديده سرد؟
به که بايد دل داد؟
به يکی مرد بزرگ,
يا به يک کودک شيطان شرور
يا به يک نغمه شاد؟
به که بايد پيوست؟
به يکی رود زلال,
يا به يک رشته پيچيده کوه,
يا به يک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که بايد خنديد؟
به نگاه تر يک پروانه,
يا به يک شعله مستانه شمع,
يا بهيک روشنی تار دل دیوانه؟
به که بايد خنديد؟
به که بايد پيوست؟
ای نزديک...
در نهفته ترين باغ ها
دستم ميوه چيد
و اينک شاخهء نزديک!
از سر انگشتانم پروا مکن
در بی تابی انگشتانم ،
شور ربايش نيست
عطر آشنايی است
درخشش ميوه! درخشانِ تر
وسوسه چيدن در فراموشی دستم پوسيد
دورترين آب ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ، سايه اش را به پايم ريخت
و من شاخه نزديک!
از آب گذشتم ، از سايه به در رفتم
رفتم
غرورم را بر ستيغ عقاب آشيان شکستم
و اينک
در خميدگی فروتنی
به پای تو مانده ام
خم شو
شاخه نزديک
عاشق هستم...
ياد بگذشته به دل ماند ودريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم ؟
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست ؟
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشق است كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر، خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را ؟؟
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم ......
مهتاب...
دوست دارم...
در غبار اندوه
چشمانت را می بندم
که به من خيره شده است
می بينم که چگونه به خاطر سکوت دنيايم
می شکنی و فرو می ريزی
دوست دارم مثل گذشته
با تمام وجودم با تو سخن ميگويم
ولی باور کن
هديه ای از تو فرستاد...
از خدا ستاره خواستم...خدا چشماتو به من داد
بوی ياس و پونه خواستم...عطر موهاتو به من داد
از جدايی گله کردم...دستاتو گذاشت تو دستام
يار عاشقونه خواستم...تو رو داد برای فردام
طلب بهشت و کردم...هر جا رفتم اونجا بودی
هوس بارونو داشتم...تو چشمام گريه نشوندی
تو خزون بهار و خواستم...روی گونه هايت گل افتاد
گرمی يه عشقو خواستم...تو زدی اسمتو فرياد
هر شب امدی به خوابم...نمی خواستم بری از ياد
خدا برای هر بهونم ...هديه ای از تو فرستاد
تو از يادم نمي روي...
برهنه به بستر بي كسي مردن ، تو از يادم نمي روي
خاموش به رساترين شيون آدمي ، تو از يادم نمي روي
گريباني براي دريدن اين بغض بي قرار ، تو از يادم نمي روي
سفري ساده از تمام دوستت دارم تنهايي ، تو از يادم نمي روي
سوزن ريز بي امان باران بر پيچك و ارغوان ، تو از يادم نمي روي
تو ، تو با من چه كرده اي كه از يادم نمي روي
اولين و آخرين...
اولين و آخرين
خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين
يادت هست...
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
با سرو سينه ی گل های سپيد،
نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟
توی تاريکی شب های بلند،
سيلی سرما با تاک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
صدايم کن...
صدايم کن
هر شب هر نيمه شب
من منتظرم
تا کسی مرا صدا بزند
کسی مرا صدا نمی زند
اما من منتظرم
صدايم کن
بگذار مثل کودکی شاد
شتابان به سوی تو بدوم
مثل دختر بچه ای خندان
با دامنی پر چین
روی ديواری کوتاه
راه روم
و شعر های کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن ديوار کوتاه بپرم پايين
و لی لی کنان به سيبی شيرين
دندان بزنم
و به دانه های انگور
بوسه بزنم
و چشم هايم را ببندم
و دوباره شعر های کودکانه
و بچرخم در باد
صدايم کن
يکي بود يکي نبود...
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه آرزوهاش پرکشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چش مرغ اسير همه دلتنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرفاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم
ای دل...
شدم از ياد تو چون قصه فراموش ترين!
ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترين
تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست
ای به ديوار دلم از همه منقوش ترين!
هيچ کس مثل تو ای اختر تابنده نشد
با هلال مه نو دست در آغوش ترين
گاه از همهمه ی رود خروشنده تری
گاه چون برکه ی چشمانم خاموش ترين
شرمم از چشم تو آمد که بگويم مستم
ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترين
تن خورشيد تپيده ست به خوناب شفق
ياد می آيدم از خون سياووش ترين...
ای دل...
شدم از ياد تو چون قصه فراموش ترين!
ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترين
تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست
ای به ديوار دلم از همه منقوش ترين!
هيچ کس مثل تو ای اختر تابنده نشد
با هلال مه نو دست در آغوش ترين
گاه از همهمه ی رود خروشنده تری
گاه چون برکه ی چشمانم خاموش ترين
شرمم از چشم تو آمد که بگويم مستم
ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترين
تن خورشيد تپيده ست به خوناب شفق
ياد می آيدم از خون سياووش ترين...
شعر من ...
شبی با شعرهايم گريه کردم
دوباره از تو با دل شکوه کردم
*
زدم چنگی ميان پرده هايم
پريدم از حصار نرده هايم
*
دويدم تا بيابم تکيه گاهی
بريزم اشک گرمی روی آهی
*
نگاهم سرد بود و غصه می خورد
مرا باخود به جايی دور می برد
*
دو باره آسمان بيداد می کرد
دو باره شعر من فرياد می کرد
*
من اما می دويدم تا بگريم
مگر می شد که آن شب من نگريم
*
نسيمی کاغذی را جابه جا کرد
تو گويی خش خشش من را صدا کرد
*
دويدم از پی کاغذ، دويدم
گرفتم کاغذ و جايی خزيدم
*
نشستم تای آن را باز کردم
غم هجر تورا آواز کردم
*
ميان کاغذ از چيزی که خوا ندم
تنم لرزيد،اشکی هم فشاندم
*
خدا می دانداما من چه ديدم
عذابی بدتر از آتش کشيدم
*
نوشته بود معشوقی به عاشق
برو! من ازتوآخر دل بريدم
در شب ، با دستهايم که زمزمه ای هستند...
نوازشم، در تو فروغ عمق را
خواهد سوزاند
و دامنت باد خواهد شد
پسر باد
خواهی گفت و لبخند خواهی شد
بعد انعکاس صدا
از درون، از رودخانه ای زير زمين
بالا خواهد شد، تا روی تپه ها مثل يک ققنوس
و آسمان خسته
چروک خواهد شد از روشنی سنگين ستارگان
برای تو که رفتی و منو تنها گذاشتی...
برهنه به بستر بي كسي مردن ، تو از يادم نمي روي
خاموش به رساترين شيون آدمي ، تو از يادم نمي روي
گريباني براي دريدن اين بغض بي قرار ، تو از يادم نمي روي
سفري ساده از تمام دوستت دارم تنهايي ، تو از يادم نمي روي
سوزن ريز بي امان باران بر پيچك و ارغوان ، تو از يادم نمي روي
تو ، تو با من چه كرده اي كه از يادم نمي روي
هواي حوصله...
هواي حوصله ابري ست
چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مي چرخد
از من مگير چشم ،
دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامي دلها معنا شود
آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس ميكنم .
آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم .
آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است
چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است
من دزد شعرهاي چشم تو هستم


